یادداشت های یک مشاور «1»

کد بلاگ : #623
تاریخ انتشار : یکشنبه, 5 آذر 1396 15:28
در حال دعوا، وقتی صداتون رو آنقدر بلند کردید که تمام کلماتتون توسط همسایه ها شنیده میشه، کودک شما وحشت زده و ....

یادداشت های یک مشاور (1)

 

در حال دعوا، وقتی صداتون رو آنقدر بلند کردید که تمام کلماتتون توسط همسایه ها شنیده میشه، کودک شما وحشت زده و گیج وسط اتاق ایستاده و نمیدونه به کدومتون پناه بیاره، لبخند زورکی تحویلش میدید و می گید:

" عزیزم ما دعوا نمی کنیم، داریم بلند با هم حرف می زنیم. تو برو تو اتاقت و بخواب."

گوله گوله دارید اشک می ریزید و با حالت غمناکی واقعه ای رو تلفنی برای دوستتون تشریح می کنید، کودک طرفتون میاد و با ناراحتی به دامنتون پناهنده میشه و در حالی که می خواد با انگشتاش اشک هاتون رو پاک بکنه، می پرسه:

" مامان گریه می کنی؟ "

اما شما در حالی که زورکی لبخند می زنید، اشک هاتون رو تند تند پاک می کنید و می گید:

" نه عزیزم گریه نمی کنم، چیزی نیست. برو بازی کن. "

و بچه گیج تر از قبل، با دنیایی ابهام، سوال و سردرگمی برجا می مونه که....

بابا داره دعوا می کنه و داد میزنه اما می خنده و میگه دعوا نمی کنیم...

مامان داره گریه می کنه ولی لبخند میزنه و میگه گریه نمی کنم....

و این مقدمات دروغگویی است... شروع تعارض ...ابتدای سردرگمی احساسی.... مخمصه ای که کودک در آن می افتد و تا بزرگسالی و پس از آن همچنان برجا می ماند که چگونه احساسات خود را بیان کرده، آنها را مدیریت نماید و با احساسات دیگران رفتار نماید؟

 

لیورا سعید؛ روانشناس/ مشاور